آنیلآنیل، تا این لحظه: 13 سال و 18 روز سن داره
آرادآراد، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

آنیل ، دختر مهر و ماه من و آراد ، نفسم

23 ماهگی

1394/7/4 1:56
نویسنده : مامان مهر
303 بازدید
اشتراک گذاری

15 شهریور 1394

آنیل جان 23 ماهگی مبارک.

باورم نمیشه داری دو ساله میشی. چقدر زود می گذره. دلبندم حسابی تابستون گرمی داشتیم از سفرهای

پی در پی حسابی لذت بردی از شمال و مشهد و استانبول  و در پایان سفر یک  ماهه به آذربایجان.

  هنوز بد غذا و کم غذایی. خیلی دلم میگیره . اما شکر که سلامتی و سر حال. با موزیک میونت خیلی خوبه و

با یه تیک می رقصی. نقاشی های خط خطی می کشی. دست و پاتو نقاشی میکنی. بازیگوشی می کنی.

بیشتر این ماه رو اذر بایجان پیش آنا بودیم. آنا اسباب کشی کردن منزل جدید که در واقع قسمتی از حیاط خانه

پدریمان بود که دو طبقه ساختن تا هم آنا تنها نباشه هم از مشکلات خونه بزرگ قدیمی رها شه. هم اینکه از 

محله خودمون جدا نشه.

من متوجه شدم چقدر دل کندن از خانه قدیمی سخته. آنا نزدیک 45 سال با پدرم  اونجا زندگی کرده بود ما آنجا

بزرگ شدیم. آنا و بابا بزرگ شما ولیمه حج رو اونجا داده بودن سال 64. عروسی من و دایی شاپور آنجا بود .....

 و هزاران هزار خاطه شیرینو گاهی تلخ دیگه.  پدر عزیزم هم همین خونه ناگهانی به رحمت خدا رفت...

بی فرصت خداحافظی.....

آنیل جون دخترم اینا رو به تو میگم. وقتی اساس رو بردن و خونه خالی شد دلم گرفت. تمام روزهای اون خونه که

دیده بودم مثل فیلم از دیدم گذشت. چقدر جای خیلی چیزها خالی شده بود تو قلبم. جای جالی بزرگی که با هیچ

چی پر نمی شه. جای خالی پدرم که انگار صداش تو خونه پیچیده بود. منم مثل آنا دلم رو تو دیوارهای این خونه جا

میذارم.دلتنگش میشم. دخترم وقتی بزرگ شدی متوجه میشی خونه پدری  یعنی چی. نمی شه توضیح داد. 

خونه چهارتا تیر و آجر نیست.......

از دلتنگی های من بگذریم. امیدواریم  آنا به خوشی خونه جدیدش بشینه و روزهای خوبی اونجا داشته باشیم.

به خاطر بارداریم خیلی نتونستم کمک کنم. اما هر کاری از دستم بر اومد انجام دادم . موند خورده کاری های

شخصی خونه که خود آنا باید انجام میداد. شما هم که با یه تاپ شلوارک از حیاط نمیومدی خونه همش می

خواستی باغچه رو آب بدی. حسابی آفتاب خوردی و ویتامین گرفتی  و اکسیژن حسابی رفت تو رگهات اما بازم 

اشتهای درست و حسابی نداری. شیر گاو محلی و تخم مرغ محلی و خامه رو میزدیم و برات سوپ می ساختیم و

به زور لپ تاپ و شعر و ... به خوردت می دادیم. این وضع تغذیه رو اصلا نمی پسندم اما مادر درمونده  و .......

تو این مدت که اونجا بودیم حسابی مهمونی رفتیم و عروسی و شما خوش گذروندی. نوزاد تازه وارد داشتیم که

رفتیم دیدنش . یه عالمه سبزی پاک کردیم و آذوقه زمستونمون رو جمع کردیم. ترشی انداختیم حسابی. آخه

داداش کوچولوی شما که بیاد تا یه مدت به این سادگی نمی شه همه کار کرد. رسیدگی به دو تا جوجه پر طلا

برا من بسه!!!آرام

یه عالمه خرید کردیم و آخر شهریور که بابا از دلتنگی به تنگ اومده بود فراخوان بازگشت داد و  با دایی علی

برگشتیم تهران.

پسندها (1)

نظرات (0)